دو ...
سه...
چهار...
ثانیه به ثانیه
انتظار است که چشمانم را غصب کرده
گریز فریاد میلاد آزادی را به دنبال دارد
معطل نکن ترس جنین مقدس را خفه می کند
لحظه به لحظه حق و باطل در هم می لولند
تمام ندانسته هایم هجوم می آورند
و تمام دانسته هایم فکر می کنند نمی دانند
مرز ها رنگ می بازند
جای درنگ نیست
تا فرصت باقیست فریاد را رها کن
بگذار پیامبر متولد شود
هفتادو هفت سال دیگه مونده
اگه راست باشه
شاید چون شکار کلاغ رسم نیست
اما وقتی صدای کلاغ صیاد رو رسوا کنه رسم و عرف و شرع دیگه معنی نداره
بیست و سه سال در سکوت گذشت
کلاغی که قارقار نکنه کلاغ نیست
دلم میخواد شرافتم رو حفظ کنم حتی اگه صیاد توجه نکنه که من هنوز هفتاد وهفت سال مهلت دارم
شعر بدون اشک جاری نمیشه
بغضم رو انداختم توی انفرادی اوین دلم
برای همینه که نوشته هام بوی شعر نداره
با آن قلب یخی
سرخی گرم دلم را تمسخر می کند
بهار
بی خبر از رخ زرد من
خندان می شکفد
پاییز
لبخند تلخی است
بر سبز دروغین تابستان
پاییز همرنگ دل و رخ من است
پاییز با راز من آشناست
روسری آبی با گلهای سفید
مانتویی مشکی که پنج دکمه دارد
کفشهایی با سه سانت پاشنه
این منم
منی که تو می بینی
منی که همه می بینند
دلم می خواهد پوست بیندازم
در آیم از پیله تن
دلم می خواهد بر سکوت چهره ام فریاد بکشم
و اشک را از بند اسارت آزاد کنم
کلاغ عمرم را به لانه برسانم
این تن نقابی است بر چهره دخترکی
که به او گفته اند گستاخی ممنوع
این تن به دروغ نامش من است
من عروسکی را به نشانه هفت سالگیم دفن کردم
وقدم به دنیایی گذاشتم که سالها در انتظارش بودم
دنیای آرزوها سرزمین بزرگترها
و من آموختم که خودم نباشم
و آموختم که دروغ بگویم
اشک نریزم
ولبخند را پشت میله های غرور پنهان کنم
چند شبی است که هفت سالگی به خوابم می آید
اصرار دارد که نمرده
پنجه های بغض گلویم را سخت می فشارد
دلم تنگ شده
برای کودکی که در دلش برای خدا کلبه ساخته بود
ولی اکنون برایش دلی نمانده
و اشکی
و لبخندی
پایم سنگین شده
زبانم مور مور می کند
اما در سکوت گم می شوم
و تشنه اشک می مانم
هر شب خواب می بینم پرهایم در آمده
نمی خواهم آرزوی پرواز را به گور ببرم
شاه کلاغ من کی فریاد می کشی؟
رز را محکم در آغوش گرفت
کمر راست کرد
قد برافراشت وبوسه بر گونه رز زد
رز بیچاره اما تاب نیاورد و مرد.
بس که سکوت را فریاد زدم
بغض راه گلویم را گم کرده
در انتظار چه نشسته ای ؟
چه کسی می تواند قسم بخورد که اشک کلاغ را دیده؟
پرواز فریاد نزدیک است
چشمانت را باز کن
فرصتی برای گریه نمانده.
ترس سکوت را در گوشم فریاد می کشد
و من کودکانه زیر لحاف همرنگی پنهان می شوم
دیو سیاه قصه غرورم را می جود
و افکارم را به اسارت می برد
من احمقانه آمدن اصیل زاده ای را انتظار می کشم
حلزونی خسته تر از خمیازه غروب
ضربان قلبم را به بازی گرفته است
چینی که بر پیشانی احساسم نشسته
گسل وار
لرزه بر هزار سال عمر نگذشته می اندازد
آرزو ها زیر آوار می مانند
و تنها بازمانده
لبخندی است تصنعی
تلخ تر از نشستن پای درد دل چنار خاطره
ماهی سرخ
حبس در تنگ کوچک آب
رویای دریا در سر دارد
عید است
همه می خندند
شاید
بر آرزوی ماهی بیچاره
می دانم نرسیده به سیزده
روحش رفته است دریا
جسمش را هم گربه همسایه برده
ومن حبس در قفس نفس
می گریم بر آرزوی خود
چند عید تا پرواز مانده
نمی دانم
فریادم آرزوی پرواز در سر دارد
اشک سالهاست پشت پلکم محبوس شده
روح دیگر تاب سنگسار تهمت را ندارد
چادر سیاه طعنه را بر سرم نیندازید
استقامت غرور شکستنی نیست
بس است
شما را چه می شود
از این جسم وجان خسته چه می خواهید
فریادی که شنیده نمی شود
هنوز می گویم
شاید کنده خشکیده صدایم
قایق نجات دخترکی شود
که غرق آینه شده
آینه بی گناه است
دخترک دستی دستی او را قاتل کرده
قاتل تاریکی اندیشه توست
که تنها گونه دخترک را می نگری
مبهوت سیاهی چشمانش شده ای
ذهنت پر از غفلت است
آسمان دل دخترک آبی نیست
لحظه به لحظه
جام اکسیژن را سر می کشم
هنوز از مرگ می ترسم
حتی قافیه آزارم می دهد
ترس ردیف نفس هایم را مدام تکرار می کند
به دنبال نقطه سفیدی
در سیاهی افکارم می گردم
شاید کنج دلم
میان وهم آرزوها
مردی که همزاد عشق است
و همنوای عدالت
و مخلوقات را به راستی اشرف
سالها می گذرد
فریادش هنوز جریان دارد
آن زمان که شب در دلها خیمه کرده بود
مردی از باغ ازل آمد
با فانوس کلامش
راه حق را روشن کرد
در آسمان دل درخشید
و به بینهایت روشنایی پیوست
هفتاد و دو پروانه سوختند
شمع هنوز باقی است
بیا پروانه شویم
شاخه های در هم تنيده صدايم
فرياد نمی شود چرا
نفرين بر اين سکوت
هم آوايی کو
تا طنين صدايم بال بگشايد
همراهی کو
تا کلاغ سياه قصه هايم
باز زبان باز کند
هی کفتر همسايه
مبهوتی چرا
صدای تو با قار قار من
سمفونی آزادی است
بشکن سکوت را
صدای ما نور است
فرياد بزن
شايد نطفه عدالت بارور شود
دختران کوچه پشتی
همه رویا دارند
رنگین کمان پرچین بر تن
کوزه ای بر دوش
شربت محبت می فروشند
دخترکی غمگین اما
با سبویی شکسته
آواز می خواند
تارهای واژه را می بافد
آن هفته
پسر کوچه ما
شربت محبت را تا ته نوشید
دل سنگش را به کوزه دخترک زد و رفت
این هفته
دخترک با سبویی شکسته بر دوش
برای همیشه راهی خورشید شد
دختران کوچه پشتی
غم پر چین بر تن
کوزه هاشان بر دوش
اشک می فروشند
کنار پنجره
رو به دشت چشم به راه
تنها همدمم غم است و اشک
در انتظار تو
حرفهایم را در گلی سرخ خلاصه می کنم
می سپارم آنرا به قاصدک
قاصدک را می سپارم به نسیم
تا بیاورد برای تو
ای شیرین ترین لبخند
ای پر صدا ترین سکوت
ای سرخترین عشق
تو را می سپارم به خدا
تنها سکوت ترا می شنوم
در جاده مه گرفته غم
فریاد زنان در پی تو می دوم
و ارابه آرزو را به سوی خیال تو می رانم
تا شاید در رویا لحظه ای مهتاب رویت را ببینم
برای دیدنت باز کردن پنجره ای بس است
اما نمی دانم کلمه جادویی را
که آن را بگشاید
پرده را کنار بزن
پنجره را باز کن
تا مجبور نباشم برای دیدنت
سنگ احساسم رابر شیشه غرورت بزنم
هنوز تاریک
من و نیمکت تنها
من و نیمکت خسته
هنوز ترس است
وجودم را گرفته
که اگر نیایی
که اگر بیایی من نباشم
هنوز غرور است
رز را گرفته
که تلالو کوچکی از زیبایی توست
هنوز که هنوز است
تنها درختمان آرزوی سایه دار شدن را دارد
و من که تو را می شناسم
تنهاتر از نیمکت
مغرورتر از رز
و آرزو مندتر از درختم
خورشید من
روشنایی دلم
من هنوز چشم به راهم
و تو هنوز عزم سفر نکرده ای
تاریکی
ظلمت محض...
سرزمینی که روزگاری
غرق عشق بود
پر از خنده معصومانه کودکان
خالی از کینه و نفرت
سرزمین پیامبران محبت
اکنون اینجا هیچ فصلی نیست
نه بهار نه پاییز
فصل فصل تاریکی است
اینجا هر کس بتواند
یوسفی را به چاه خشک می اندازد
اینجا هر کس بتواند
از چشم کودکی آب می نوشد
سرزمینی که دیگر مهر نیست
تنها گلهایی را می بینی که از تشنگی مرده اند
و جسد پروانه هایی که با سنجاقی در قلبشان
اسیر قاب شده اند
و شمع هایی که تنها خاطره روشنایی را ورق می زنند
جوانانی که عینک دودی به چشم دارند
که نور را نبینند
با هدفن هایی در گوش
که زمزمه عشق را نشنوند
او خواهد آمد
مسیح را می گویم
مسیح من
آری مسیح تو نابینا را شفا می داد
اما مسیح من کوردل را بینا می کند
مسیح تو جسم را جان می داد
مسیح من روح را زنده می کند
مسیح تو از زمین به آسمان رفت
مسیح من از آسمان به زمین می آید...
مسیح تو را جبرئیل مسح کرد
مسیح من را خالق عشق
او خواهد آمد
مسیح من

با سرعت می دوند
سایه هایی که همه سیاه و تاریکند
و برف همچنان می بارد
و سپید است همه جا
تا شاید برای مدتی سیاهی ها فراموش شوند
با سرعت می دوند سایه ها
دریغ از نیم نگاهی
و دوباره
سه بار
و هزار بار تکرار می شود
قصه دخترکی که آخرین کبریت را هم آتش زد
سایه ها با آن نگاه های موهوم
وقلبهای یخی
حتی دلتنگ هم نمی شوند
با سرعت می دوند به سوی خانه هایی
که دود کش هاشان بی تفاوتی را دود می کند
چراغ ها خاموش می شوند
سایه ها می خوابند
دختران کبریت فروش می میرند.
...صبح می رسد
برف می بارد
شب می شود
و قصه تا ابد تکرار می شود
عشق را نقش بزن
عشق سفیر آزادی است
پیامبر شهر دل
آنجا که اشکها شکوفه می دهند
و محبت آنقدر گرم است که آذر
هی دختر قالی باف
طرح ات را بسپار به نور
شاید مردمان سرزمین تاریکی با ضمانت عشق ، نور را بپذیرند
آری بارش نور بود
از چشم شمعدانی بود تا اعماق وجود کاکتوس
گمان می کردم کاکتوس تلخ است مثل
نفرتبازتاب نگاهش در آینه لرزان بود
شاید مثل تردید
هر چه باشد شمعدانی همدمش بود
شمعدانی خدا را دیده بود
کلامی داشت دلنشین
سخنانش رنگ خدا را داشت
و این کاکتوس را تسلا می داد
تا درک کند ترنم نسیم عشق را
و بشنود بوی لطیف مهربانی را
حسودی ام می شود به کاکتوس
کاش شمعدانی همسایه من بود
...با توام
با تو که می خواهی از من دیگری بسازی
تو که با قصه هایت مرا وادار به خواب می کنی
و در آخر پیروزمندانه می گویی:
" کلاغه به خونش نرسید"
و من آرام می خوابم
غافل ازاینکه این کلاغ سیاه افکار من است
در تاریکی زمان گیر کرده
اجازه پیدا کردن لانه اش را ندارد
بس است
داستان بس است
دروغ بس است
کلاغ بیچاره خسته شده
خسته راه
هزار سال در راه است
چون نمی خواهید به لانه اش برسد
آهای ... کلاغ سیاه
آشیانه ات آنجاست
در انبوه جنگل
دنیا که آمدم
دست و پایم را بستند
اسمش را گذاشتند قنداق
گریه می کردم
ـ طفلک گرسنه است
ـ شاید خودش را خیس کرده
هیچ کس نفهمید اشکهای من در حسرت آزادی بود
از دیوار کودکی پریدم
از کوچه نوجوانی گذشتم
تا... شدم من
حال می خواهند اندیشه هایم را قنداق کنند
هی ... زهی خیال باطل
اینبار گریه نمی کنم
فریاد میکشم
اندیشه هایم را فریاد می کشم


